|
مردی از تاریکی |
چشمانم را باز می کنم در انتهای کوچه ای تنگ و تاریک ایستادم که دیوار های دو طرف بلند و سیاه هستند تمام بدنم از سرما بی حس شده آهسته قدم برمی دارم شاید آتشی برای گرم کردن خودم پیدا کنم پاهایم نای رفتن ندارند دستکش های پاره ای که به دست دارم دیگر توانایی مقابله با این سرمای لعنتی را ندارد کمی جلوتر می روم پیر مردی بر روی آتشی خم شده و خود را گرم می کند تمام قامت او با بارانی بلند پاره پاره ای پوشیده شده سرش را بلند می کند و به من نگاه می کند چهره ی او از میان موهای بلند در هم رفته اش به سختی قابل تشخیص است با چشمان بی رمق خود از او می خواهم که در گرمای آتشش مرا هم سهیم کند اما او از من روی بر می گرداند و قدم های سنگین خود را به طرف انتهای کوچه بر می دارد من به طرف آتش می روم اما آتش هم مانند پاهای من نا ندارد و در انتها تنها چیزی که باقی می ماند یک مشت خاکستر است همچنان با تنی نحیف به راه خود ادامه می دهم من هدف خود را نمی دانم فقط می دانم که باید بروم و نمانم , در چند قدمی پاهایم پسر بچه ی لاغر و ناتوان تن خود را به آغوش سرد کوچه سیاه سپرده دستان او را در دست می گیرم چقدر سرد است به حال او غبطه می خورم که با خیالی آسوده سر بر زمین نهاده و هیچ چیز را حس نمی کند یک طفل بی گناه , ولی من!!! کاش در کودکی تن خود را به خاک می سپردم تا به گناهانم افزوده نگردد. خدای من دارم به کجا می روم همان بهتر که در کنار این کودک بی گناه سر به زمین نهم تا شاید خداوند مرا ببخشد چشمانم را می بندم کاش می شد این خواب یک خواب ابدی بود… باز چشمانم را باز می کنم نمی دانم چقدر زمان گذشته به پسربچه نگاه می کنم اما در جای خود نیست سرم را بالا می گیرم او بالای سر من ایستاده و لبخند سردی بر لب دارد دستش را به طرف من دراز می کند دستان او را می گیرم مثل قبل سرد نیست بعد از چند دقیقه دستانش را از من جدا می کند و قدم زنان از من دور می شود در دور دست نوری پیداست او به طرف نور حرکت می کند و آن نور عجیب او را فرا می گیرد و من دیگر او را نمی بینم و باز هم به حال او غبطه می خورم که ای کاش جای او بودم, از آینده ام می ترسم یعنی من هم به آن نور می پیوندم یا گناهان بی شمار من مانع می شوند...
N
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:46 توسط دزد دریایی |
|